تبليغاتX
Avayeman

دیرگاهی ست که در این تنهایی،رنگ خاموشی در طرح لب

است ،بانگی از دور مرا می خواند ،لیک پاهایم در قیر شب

است ،رخنه ایی نیست در این تاریکی ،در و دیوار به هم

 پیوسته ،سایه ایی لغزد اگر روی زمین ،نقش وهمی ست ز

بندی رسته ،نفس آدمها سر به سر افسرده است ،روزگاری ست در این گوشه پژمرده هوا ،هر نشاطی مرده است ،دست جادویی شب ،در به روی من و غم میبندد ،می کنم هر چه تلاش ،او به من می خندد. نقش هایی که کشیدم در روز ،شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هایی که فکندم در شب ،روز پیدا شد و با پنبه زدود. دیرگاهی ست که چون من همه را ،رنگ خاموشی در طرح لب است ،جنبشی نیست در این خاموشی ،دست ها پاها در قیر شب است.

سكوت

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:13  توسط آوا  | 

غم های زمان بر دوشم ، سکوتم همراه با عشق ، صدای باغچه

را می شنوم ،حوض خانه غمگین است اما ، اما ماهی های درون

آن پر جنب و جوشند ،ماهی ها با غمگینی حوض اما شادند ، اما هنوز

ماهی های قرمز ، همان قرمزی را دارند ، حوض هنوزم سرد است ، نم نم باران می بارد ، تره ها یاس ها را می شوید ، عطر دل را احساس می کنم ، نغمه ی دل را آغاز می کنم ،رفتنم در گذر ثانیه ها دشوار است ، روبرویم تاریک ، حرف هایم مغموم ، دلم هنوز عاشق ، دل من در تب و تاب زندگی ، رقص پریان و ندای دربه دری ، چرا کسی مرا باور ندارد ؟؟ چرا کسی مرا به خاک نمی سپارد ؟؟؟ تن من اندوه را باور ندارد ، دل من اما ، هیچ وقت به غم دل نمی سپارد ، باد غمگین زمستان بر دوشم ، حرف های نگفته روی دوشم ، آرام تو را ترک می کنم ، آرام ، آرام تر از سکوت مرداب ، سراپایم اما خسته تر از همیشه ، رفتنم در گذر ثانیه ها دشوار است ...... 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:12  توسط آوا  | 

آهسته و بی دغدغه گام هایم را روی برگ ها گذاشتم ، گورستان نارنجی در نظرم مثل بوستانی پر گل آمد و قامت برافراشته سپیدارهای زرین پوش ، همچو پناهگاهی بی اتکا در برابر تابش بی رمق خورشید در مقابلم جلوه گر شد . سرمست از باده زندگی در زیر این همه زیبایی و شکوه پاییز ، گام برداشتم و در حیرت زیبایی مرگ درختان به فکر فرو رفتم ، مگر می شود جز در قاموس خدا ، جایی دیگر مرگی بدین زیبایی یافت ؟ پرواز روح زندگی گیاه را اینگونه رویاگون تماشا کرد و بر خزانش اشک نریخت ؟ به راستی مگر می شود ...............................

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:45  توسط آوا  | 

فراموشت کرده اند و سرگردانی ٬ گونه هایت آرام داغ می شوند ، نفس هایت به شماره می افتند کوتاه ، ممتد ، لرزان . از لابه لای شاخه های تنهایی به آسمان نگاه می کنی ، به خورشید که با گام های لرزانش به سمت غروب شناور است ، قطره  های باران با ضربه های ناموزون ، آرامش ساییده ء لحظه هایت را لمس می کند ، یاد تمام آنچه بود و دیگر نیست پلکهایت را سنگین می کند ، به آسمان نگاه می کنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو می افتند و خاک می شوند ، تا ببینم انسان ها چگونه خاطره می شوند و خاطره ها چگونه فراموش ، دست های بی رحم انتظار بر صورت رنگ پریده ی امید سنگ می کوبد و من آرام از میان این هیاهوی دیوانه بار آخرین خشکیده برگ خزان آرزوهایم را در آغوش می کشم ، میلرزم از درد در انجماد مبهم بادهای ویرانی چنان چون تلاطم متعفن زخم های یاْسی به چرک نشسته که گویی سالهاست تیک تاک غلیظ انتظار رهایی را به دوش می کشد ، اینک انگار سالهاست از دست داده ام دیروز و امروز و لحظه هایم را ، اینک انگار قرن هاست سنگینی این اشک های سیمانی بر گونه های خسته ام چنگ می زند ، اینک انگار من نیستم.... تاریکیست..... سرماست.... شب است و سکــــــــــــــــــــــــــــوت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 10:26  توسط آوا  | 

   

دستانم به آسمان نمی رسد ، به زمین قانع می شوم

 گاهی سر به زیر و گاهی سر به آسمان...

علی

در شبی پر ستاره و آرام دختری در عذاب می میرد ، دختری در عذاب تنهایی غرق در التهاب می میرد ، در نگاه دو چشم خسته او زندگی همچو آب زیبا بود ، غافل از اینکه این همه رویاست ، عاقبت در سراب می میرد ، چشم هایش پر است از حسرت ، حسرت لحظه های رویایی ، چشم هایی که پر از رویا بود آن زمان چون شهاب می میرد ، گریه کردند خنده ها آن شب از غم و غصه های تنهایی ، خنده هایی که بر لبش بودند یک به یک با شتاب می میرد ، دست های نیاز او آن وقت رو به سوی ستاره بالا رفت ، دخترک در شکوه راز و نیاز لحظه استجاب می میرد ، او پریشان و خسته و غمگین در خیالش که اشتباهم چیست ؟ این چه جرمی ست هر زمان احساس در همین ارتکاب می میرم ؟ زیر آوار غصه ها خم شد ، آهی از عمق قلب او برخاست ، بی خبر از همین که جرمش چیست پاسخی بی جواب می میرد ، بعد از آن لحظه های بارانی چهره اش را کشید و قابش کرد ، زیر آن هم نوشت این چهره زیر آوار قاب می میرد ، آسمان پر ستاره و صاف است از ستاره تهی شد و غمگین ، زیر رگبار آسمان آن شب دختری توی خواب می میرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:55  توسط آوا  | 

ساکت میشم ، هر روز ساکت تر میشم ، حرفام جمع میشه تو چشام ، وقتی که تنهام ، چشام زیاد حرف می زنند ، به سقف نگاه میکنم ، از خودم میترسم .

با ... اشک !!!

در تمام زندگیم احساس کردم و احساس را جریان دادم ، تا روزی در انتظار کسی که بادش در من بوزد و هوایم را دریابد ، تمام راه ها را از ریز و درشت کندوکاو کردم ، تا کوک باشم ، ولی حتی خدا هم با تمام رویاهایش ، در مورد من یک نفر ، حرکت بعدی اش در بازی شطرنج با من مات بود و از گذشته ام ، خاطراتی ست که برای گذشت خاطراتم بود که در من به جا مانده و آنوقت که همه در خواب نازنین رویا داشتند ، کشتی های خالی در ساحل دور افتاده ، خسته و لمیده و بی کس بودند و در زیر نور خورشید ، منظورم پشت بام زمان است ، سوال بسیار آسان بود ، دیگه برای همه چی دیر شده ، انگار از اول دیر بود و من خیلی زود بودم برای این اول ، شاید برای زندگی به جای زمین باید ، آسمان را جست . صدایم کن و غرورم را بشکان ولی می دانم هر آنچه را که باید بدانم و آن این است عزیز، همه شادند تا زمانی که مرگ در را می زند و سرانجام را دفن می کند و آنهایی که زخم شان ریشه دارترست ، آنهایی هستند که سالهاست در خواب مرگند ، بدان ما تنها نیستیم ، آنکه در تاریکی ست ما را می خواند یا شاید می طلبد ، حالا تو بگو ، واقعا خیلی طول کشید تا بزرگ بشی و باز هم تو بگو ، که چه تخم هایی کاشته نشدند تا با ما باشند ، دیگه برای پیش مقدمه احتیاجی نمی بینم ، فکر می کنم که دیگه تو در جریانی و با خبر! دیگه بچه نیستی ، خواسته ام این است بازی من و تو در کدام سکانس نقش بسته و ما در کجای این صحنه ایم ، اگر جواب را بخود یافتی و آخرین تصمیمت بود ، تازه قدم نهادی در دنیای دیوانگی ، دیوانه ایی چون من تو او ما ! خوشبختم ! اسم شما

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:35  توسط آوا  | 

من از فاصله ، فاصله ها دلگیرم... در این گوشه.... چه غریبانه شبی میمیرم ...

سالها میگذرند... ثانیه ها ... از پی هم می آیند ... من در الفبای زمین....

                     خسته این تقدیرم .......

انگار مدتی است که احساس میکنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام ، احساس میکنم که کمی دیر است دیگر نمی توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم ، انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است ، فرصت برای حرف زیاد است اما ، اما اگر گریسته باشی آه .... مردن چقدر حوصله می خواهد ، بی آنکه در سراسر عمرت ، یک روز یک نفس ، بی حس مرگ زیسته باشی ! حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام نیز از این هوای سربی خسته است ، امضای تازه من دیگر ، امضای روزهای دبستان نیست ، ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم ، ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم ، آنجا که ناگهان ، یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لای خاطره ها گم شد ، آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است ، از دور لبخند او چقدر شبیه من است ، آه ای شباهت دور ! ای چشم های مغرور ! این روزها که جرات دیوانگی کم است ، بگذار باز هم به تو برگردم ، بگذار دست کم ، گاهی تو را به خواب بینم ! بگذار در خیال تو باشم ! بگذار ..... بگذریم ! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است .

 
avayetanhaee

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:57  توسط آوا  | 

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم *  کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری * همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم رااااا  * هر آنچه  شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگیها را ؟ * اشاره ایی کنم انگار  کوه کن بودم  

به دنبال زندگی اما در زندگی هستیم . به دنبال راه و در راهیم . در انتظار لحظه ها اما در لحظه زندگی می کنیم . ما چه می خواهیم که تا حال نداشته ایم و چشم هامان به آینده سفید مانده ؟ کدام قصه ی ناتمام ما را به فردا وصل می کند ؟ گوش ها چرا از این همه کلمه های گفته شده پر نمی شود ؟ چشم ها چرا سیرمونی ندارند ؟  شوق دیدن کدام صحنه ی جدید ، کدام چهره ، کدام تصویر ، پلک ها را هر صبح از هم می گشاید ؟ چند بستنی ، چند ظرف شاه توت طعم زندگی را در این تکرار مزه ایی دیگر خواهد داد ؟ چند بار دیگر دریا به روی دلت دریایی می شود ؟ چند بار کوه را تماشا کنی مقاوم و استوار خواهی شد ؟ در این نگاه های مکرر به کجا رسیده ایی که دریاهای نرفته و کوه ها و درخت های ندیده را جستجو می کنی ؟ سفر تو را به کدام سو فرا می خواند ؟ در باران چه ندیدی که در کنار رود اتراق می کنی ؟ برگ نزدیک ترین درخت به خانه ات را دیده ایی ؟ که برای دیدن انبوه درخت ها ساعت ها در جاده می رانی ؟ قیافه ی همسایه ها و هم محلی هایت را درست دیده ایی که برای دیدن آدم های دیگر به آن سوی آب ها سفر می کنی ؟ باور کن همه ی بازی (*پیدا کردن خودمان*) است و ما برای گم کردن خودمان افسون دنیا و جاده ها و هم بازی هایش شده ایم و از این سو به آن سو می رویم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 13:21  توسط آوا  | 

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است                 

سرشارم از بغض ، بغض هایی که باریدن را فراموش کرده اند و دلی که هنوز هم صادق است ، بی هیچ پشیمانی گویی هنوز حاضر نیست از رویای شیرینی که در آن است بیدار شود ....  انگار فراموش کرده تمام این بغض ها حاصل همان صداقت است ، که هر روز غم ها را ، جام جام می نوشد ، دم نمی زند . حال غریبی دارم و به دنبال قربتم ، قربت به هر آنکه گوش کند بغض ها را ، چون گویا باریدنی نیست و ناگفته ها هست . و آسمان هر روز جاده ی روز را تا تاریکی شب طی می کند و من به آن می نگرم و زمان تمام ثانیه هایش را به تاریخ می دهد ،  و می تازد و هیچ سبقتی در کار نیست . می دانم ، و جاده ها هنوز وسوسه سفر دارند و تشنه رهگذرند و دنیا پا برجاست با تمام نیرنگها و دوروغ ها و فریب های پی در پی و من چه صادقانه در آن قدم می زنم ، شاید هم چه ساده لوحانه و حماقت بار ، ولی صداقت طبیعت چه ؟ که موج های سنگینش تفکرم را می لرزاند. هنوز شکوفه های زیتون ، صلح را باور دارند و صنوبر ها هنوز سرسبزند و خم به ابرو نمی آورند و تحملشان کوه را به رقابت می خواند و باران که زلالیش ، صداقت را هیجی میکند با قطراتش و انسان ها که گویی هیچ ،انگار بوی هیچ گلی را استشمام نکرده اند و این واقعیت ها را نمی بینند و در سیاره ایی که خود ساخته اند زندگی می کنند ، سیاره یخ ، که سرمایش تفکرات را به خواب برده ، خوابی که تا بیداری راه دارد و من که راوی تکراری تکرار هایم ، بدون نگاه به درون ، که آیا هیچ قدمی برداشته ام ، برای آب کردن این برف ها ؟ بغض هایم را از قفس بی تنفس زمان آزاد خواهم کرد و فریاد خواهم زد بر سر تمام من هایی که بغض هایشان را رها نمی کنند و جاده ها را منتظر می گذارند بدون عبور . عبور باید کرد و تمام دنیاهای زیبا را به رهگذرهای کنار جاده شناساند و بغض ها را باید رها کرد تا که شاید کسی کنار پنجره ای پرچین ، ترنم باران را ، وقتی به خشکی عاطفه،  رنگی تازه می زند را ببیند و بیندیشد که باران حاصل فریاد های دریاست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 12:33  توسط آوا  | 

ای اشک دگر آروم بریز بر گونه بیمار من                       

لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من

ای لحظه ی پایان من این امشب و فردا نکن

درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن

تنها نشسته بر سر راهی ، مسافری می گرید و به صورت خود ، چنگ می زند ، آیینه گرفته به دستان خسته اش با خون چهره ، آیینه را رنگ می زند ،  پایان قصه است رهایم کن ای سکوت....  ای قهرمان گمشده ی قصه های دور ، دیگر بس است ، رسم جهان را به هم نزن ، محض رضای این دل دیوانه صبر کن ، لطفا میان ما و زمان را به هم نزن ،   پایان قصه است رهایم کن ای سکوت....  چیزی نمانده تا که بیفتیم از نفس ، ما بردگان زخمی تیغ خیانتیم ، لبخندهای عاریه ایی بر لبانم ، چیزی شبیه واژه ی کمرنگ عادتیم ،  پایان قصه است رهایم کن ای سکوت....  با من مگو که فرصت بودن ، تمام شد ، شب را به چشم آینه بی اعتبار کن ! دزدیده قاف ثانیه را این سکوت سرد ، همزاد خفته در قفس شب ، فرار کن ،  پایان قصه است رهایم کن ای سکوت.... 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:11  توسط آوا  |