تبليغاتX
Avayeman

یه روز چشماتو باز می کنی و می بینی من تموم شدم....

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

وقتی که در حریم انتظار * جوانه های امید رویید به من بگو

چگونه ویرانگر آن همه شوق بودی ؟

وقتی که باران عشق در نگاهمان سبزینه حیات رویاند به من بگو...

چگونه توانستی داس خشم باشی ؟

وقتی که پرنده دل بر بلندای شاخسار وجودت لانه کرد به من بگو...

چگونه با تیر زهرآلود کینه دلم را بی آشیان کردی ؟

وقتی که شتابان به سویت جاری شدم به من بگو ...

چگونه توانستی صخره ای سخت باشی ؟

وقتی آفتاب شدم...

چرا ابر شدی تا خاکستری شوم ؟

وقتی رود شدم...

چرا سنگ شدی تا از تو بگذرم ؟

وقتی بهار در من رویید...

چرا برف تردید بر بام قلبت نشست ؟

اینک که من خلوت نشین تنهایی خویشتن شده ام

اینک که موج و صخره پیمان جاوید نبرد بسته اند به من بگو...

به من بگو...

چگونه می توان زندگی را بار دیگر لمس کرد ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:26  توسط آوا 

 

این روزا بهونه کم نیست واسه خیس بودن چشمام

واسه تعبیر یه جاده توی رویا زیر پلکام

  

این روزا دلم گرفته از دروغ یه مسافر

از یه بازیگرعاشق بی کس و تنها به ظاهر

اگه من دارم می سوزم بازی چرخ زمونه ست

می دونم وفا نداره سرنوشت همش بهونه ست

-----------------------------------------------

وقتی تو نیستی * نه هست های ما * چونانکه بایدند * نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
* و حرف آخرم را * با بغض می خورم
عمری است
* لبخندهای لاغر خود را * در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا !
اما
* در صفحه های تقویم * روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
* روزی شبیه دیروز * روزی شبیه فردا * روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟

شاید * امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی *
نه هست های ما * چونانکه بایدند * نه باید ها ...
هر روز بی تو
* روز مباداست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط آوا 

 

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیر تا بدانی چه می کشم

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال * نیمه شب آواره و بی حس و حال * در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال * دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت * یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را * خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را * آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود * چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او * همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او * ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگه خستگی * اینچنین آغاز شد دل بستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر * وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر * دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد * گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش گفتمش در عشق پا برجاست دل * گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل * بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده * در پی عشق تو سرگردان شده

گفت گفت در عشقت وفادارم بدان * من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان * چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من * با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده * دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده * عالم از زیباییت مجنون شده

برلبم بگذاشت لب یعنی خموش * طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود * بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود * همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود * در نجابت در نکویی طاق بود

آه روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت * طاقت خوشبختی ما رو نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت * بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس * حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود * در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود * سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست * ساده هم آن عهد و پیمان شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست * این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت * رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم این که هم خون من است * خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد * این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست * با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم * باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم * ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را * سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر * بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر * دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند * بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود * عشق دیرین گسسته تاروپود

گر چه آب رفته باز آید به رود * ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است * بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:40  توسط آوا 

پاییز دیار سرد و خاموش من است

صد باغ تبرخورده در آغوش من است

این شعر که واژه واژه اش ناکافی است

زخم است که سالهاست بر دوش من است

--------------------------------------------------------------------

دیرگاهی ست که در این تنهایی،رنگ خاموشی در طرح لب

است ، بانگی از دور مرا می خواند ، لیک پاهایم در قیر شب

است ، رخنه ایی نیست در این تاریکی ، در و دیوار به هم

 پیوسته ، سایه ایی لغزد اگر روی زمین ، نقش وهمی ست ز

بندی رسته ، نفس آدمها سر به سر افسرده است ، روزگاری ست در این گوشه پژمرده هوا ، هر نشاطی مرده است ، دست جادویی شب ، در به روی من و غم میبندد ، می کنم هر چه تلاش ، او به من می خندد. نقش هایی که کشیدم در روز ، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هایی که فکندم در شب ، روز پیدا شد و با پنبه زدود. دیرگاهی ست که چون من همه را ، رنگ خاموشی در طرح لب است ، جنبشی نیست در این خاموشی ، دست ها پاها در قیر شب است.

سكوت

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:13  توسط آوا  | 

غم های زمان بر دوشم ، سکوتم همراه با عشق ، صدای باغچه

را می شنوم ،حوض خانه غمگین است اما ، اما ماهی های درون

آن پر جنب و جوشند ،ماهی ها با غمگینی حوض اما شادند ، اما هنوز

ماهی های قرمز ، همان قرمزی را دارند ، حوض هنوزم سرد است ، نم نم باران می بارد ، تره ها یاس ها را می شوید ، عطر دل را احساس می کنم ، نغمه ی دل را آغاز می کنم ،رفتنم در گذر ثانیه ها دشوار است ، روبرویم تاریک ، حرف هایم مغموم ، دلم هنوز عاشق ، دل من در تب و تاب زندگی ، رقص پریان و ندای دربه دری ، چرا کسی مرا باور ندارد ؟؟ چرا کسی مرا به خاک نمی سپارد ؟؟؟ تن من اندوه را باور ندارد ، دل من اما ، هیچ وقت به غم دل نمی سپارد ، باد غمگین زمستان بر دوشم ، حرف های نگفته روی دوشم ، آرام تو را ترک می کنم ، آرام ، آرام تر از سکوت مرداب ، سراپایم اما خسته تر از همیشه ، رفتنم در گذر ثانیه ها دشوار است ...... 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:12  توسط آوا  | 

آهسته و بی دغدغه گام هایم را روی برگ ها گذاشتم ، گورستان نارنجی در نظرم مثل بوستانی پر گل آمد و قامت برافراشته سپیدارهای زرین پوش ، همچو پناهگاهی بی اتکا در برابر تابش بی رمق خورشید در مقابلم جلوه گر شد . سرمست از باده زندگی در زیر این همه زیبایی و شکوه پاییز ، گام برداشتم و در حیرت زیبایی مرگ درختان به فکر فرو رفتم ، مگر می شود جز در قاموس خدا ، جایی دیگر مرگی بدین زیبایی یافت ؟ پرواز روح زندگی گیاه را اینگونه رویاگون تماشا کرد و بر خزانش اشک نریخت ؟ به راستی مگر می شود ...............................

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:45  توسط آوا  | 

فراموشت کرده اند و سرگردانی ٬ گونه هایت آرام داغ می شوند ، نفس هایت به شماره می افتند کوتاه ، ممتد ، لرزان . از لابه لای شاخه های تنهایی به آسمان نگاه می کنی ، به خورشید که با گام های لرزانش به سمت غروب شناور است ، قطره  های باران با ضربه های ناموزون ، آرامش ساییده ء لحظه هایت را لمس می کند ، یاد تمام آنچه بود و دیگر نیست پلکهایت را سنگین می کند ، به آسمان نگاه می کنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو می افتند و خاک می شوند ، تا ببینم انسان ها چگونه خاطره می شوند و خاطره ها چگونه فراموش ، دست های بی رحم انتظار بر صورت رنگ پریده ی امید سنگ می کوبد و من آرام از میان این هیاهوی دیوانه بار آخرین خشکیده برگ خزان آرزوهایم را در آغوش می کشم ، میلرزم از درد در انجماد مبهم بادهای ویرانی چنان چون تلاطم متعفن زخم های یاْسی به چرک نشسته که گویی سالهاست تیک تاک غلیظ انتظار رهایی را به دوش می کشد ، اینک انگار سالهاست از دست داده ام دیروز و امروز و لحظه هایم را ، اینک انگار قرن هاست سنگینی این اشک های سیمانی بر گونه های خسته ام چنگ می زند ، اینک انگار من نیستم.... تاریکیست..... سرماست.... شب است و سکــــــــــــــــــــــــــــوت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 10:26  توسط آوا  | 

   

دستانم به آسمان نمی رسد ، به زمین قانع می شوم

 گاهی سر به زیر و گاهی سر به آسمان...

علی

در شبی پر ستاره و آرام دختری در عذاب می میرد ، دختری در عذاب تنهایی غرق در التهاب می میرد ، در نگاه دو چشم خسته او زندگی همچو آب زیبا بود ، غافل از اینکه این همه رویاست ، عاقبت در سراب می میرد ، چشم هایش پر است از حسرت ، حسرت لحظه های رویایی ، چشم هایی که پر از رویا بود آن زمان چون شهاب می میرد ، گریه کردند خنده ها آن شب از غم و غصه های تنهایی ، خنده هایی که بر لبش بودند یک به یک با شتاب می میرد ، دست های نیاز او آن وقت رو به سوی ستاره بالا رفت ، دخترک در شکوه راز و نیاز لحظه استجاب می میرد ، او پریشان و خسته و غمگین در خیالش که اشتباهم چیست ؟ این چه جرمی ست هر زمان احساس در همین ارتکاب می میرم ؟ زیر آوار غصه ها خم شد ، آهی از عمق قلب او برخاست ، بی خبر از همین که جرمش چیست پاسخی بی جواب می میرد ، بعد از آن لحظه های بارانی چهره اش را کشید و قابش کرد ، زیر آن هم نوشت این چهره زیر آوار قاب می میرد ، آسمان پر ستاره و صاف است از ستاره تهی شد و غمگین ، زیر رگبار آسمان آن شب دختری توی خواب می میرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:55  توسط آوا  | 

ساکت میشم ، هر روز ساکت تر میشم ، حرفام جمع میشه تو چشام ، وقتی که تنهام ، چشام زیاد حرف می زنند ، به سقف نگاه میکنم ، از خودم میترسم .

با ... اشک !!!

در تمام زندگیم احساس کردم و احساس را جریان دادم ، تا روزی در انتظار کسی که بادش در من بوزد و هوایم را دریابد ، تمام راه ها را از ریز و درشت کندوکاو کردم ، تا کوک باشم ، ولی حتی خدا هم با تمام رویاهایش ، در مورد من یک نفر ، حرکت بعدی اش در بازی شطرنج با من مات بود و از گذشته ام ، خاطراتی ست که برای گذشت خاطراتم بود که در من به جا مانده و آنوقت که همه در خواب نازنین رویا داشتند ، کشتی های خالی در ساحل دور افتاده ، خسته و لمیده و بی کس بودند و در زیر نور خورشید ، منظورم پشت بام زمان است ، سوال بسیار آسان بود ، دیگه برای همه چی دیر شده ، انگار از اول دیر بود و من خیلی زود بودم برای این اول ، شاید برای زندگی به جای زمین باید ، آسمان را جست . صدایم کن و غرورم را بشکان ولی می دانم هر آنچه را که باید بدانم و آن این است عزیز، همه شادند تا زمانی که مرگ در را می زند و سرانجام را دفن می کند و آنهایی که زخم شان ریشه دارترست ، آنهایی هستند که سالهاست در خواب مرگند ، بدان ما تنها نیستیم ، آنکه در تاریکی ست ما را می خواند یا شاید می طلبد ، حالا تو بگو ، واقعا خیلی طول کشید تا بزرگ بشی و باز هم تو بگو ، که چه تخم هایی کاشته نشدند تا با ما باشند ، دیگه برای پیش مقدمه احتیاجی نمی بینم ، فکر می کنم که دیگه تو در جریانی و با خبر! دیگه بچه نیستی ، خواسته ام این است بازی من و تو در کدام سکانس نقش بسته و ما در کجای این صحنه ایم ، اگر جواب را بخود یافتی و آخرین تصمیمت بود ، تازه قدم نهادی در دنیای دیوانگی ، دیوانه ایی چون من تو او ما ! خوشبختم ! اسم شما

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:35  توسط آوا  | 

من از فاصله ، فاصله ها دلگیرم... در این گوشه.... چه غریبانه شبی میمیرم ...

سالها میگذرند... ثانیه ها ... از پی هم می آیند ... من در الفبای زمین....

                     خسته این تقدیرم .......

انگار مدتی است که احساس میکنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام ، احساس میکنم که کمی دیر است دیگر نمی توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم ، انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است ، فرصت برای حرف زیاد است اما ، اما اگر گریسته باشی آه .... مردن چقدر حوصله می خواهد ، بی آنکه در سراسر عمرت ، یک روز یک نفس ، بی حس مرگ زیسته باشی ! حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام نیز از این هوای سربی خسته است ، امضای تازه من دیگر ، امضای روزهای دبستان نیست ، ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم ، ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم ، آنجا که ناگهان ، یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لای خاطره ها گم شد ، آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است ، از دور لبخند او چقدر شبیه من است ، آه ای شباهت دور ! ای چشم های مغرور ! این روزها که جرات دیوانگی کم است ، بگذار باز هم به تو برگردم ، بگذار دست کم ، گاهی تو را به خواب بینم ! بگذار در خیال تو باشم ! بگذار ..... بگذریم ! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است .

 
avayetanhaee

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:57  توسط آوا  |